سرشارم

از شعرهای نچیده

روزهای نیامده

اتوبوس هایی مملو آدمیانی که به تعطیلی می‌روند

قلبی که روی دست بهار مانده است !

کف‌های پر کشیده بر پر مرغانی که

به سمت شمال می روند

سرشارم از شکایت سنگ‌ها

وقتی که در ترنم رودخانه ترک

می خورند

سرشارم از برف،

از ترنم انگور ، نور

و در انتظارم

از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی

من برخیزم

و در درخشش روزی دیگر !

باقی زندگی را پی گیرم ...