سرشارم
سرشارم
از شعرهای نچیده
روزهای نیامده
اتوبوس هایی مملو آدمیانی که به تعطیلی میروند
قلبی که روی دست بهار مانده است !
کفهای پر کشیده بر پر مرغانی که
به سمت شمال می روند
سرشارم از شکایت سنگها
وقتی که در ترنم رودخانه ترک
می خورند
سرشارم از برف،
از ترنم انگور ، نور
و در انتظارم
از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی
من برخیزم
و در درخشش روزی دیگر !
باقی زندگی را پی گیرم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۹ ساعت 17:44 توسط *Parisa*
|
خوش اومدین وبم