قلم زدم بـه عشقِ تو ، شدی همه رسالتم
شدی پنـاهِ امنِ من ، تـو قبله ی عبادتم
شکسته بال و زخمۍام به حیله های روزگار
دوای دردِ مـن تـویی! بیا شبی عیـادتم
نشو طلسمِ دیگـران ، اسیـرِ دامِ دلبـران
ببخـش اگر حسودم و لبـالب از جسارتم
پَـریـش میکند مرا ، نگاه و حیله ی رقیب
تمامِ شب زِچشمِ من، رُبوده خوابِ راحتم
به کامِ خود زِ عالَمی ، بُـریده ام دل از همه
ولی بـه راهِ عشقِ تـو ، همیشه با صداقتم
اگر که در جنـونِ شعر زبانزدم بـه هر دیار
دلیلِ عاشقانه ها... تـویی بـه هر روایتم
چه کرده ای تو با دلم،که آرزوۍمن شدی؟
کـه از شرارِ عشقِ تـو ، پُـر از تب و حرارتم
خلاصه عاشقم بدان، همیشه عاشقم بمان
تمامِ من تویی وبَس!به دیگران چه حاجتم؟
به کجاها برد این امید ما را؟
نشد این عاشق سرگشته صبور
نشد این مرغک پربسته رها
به کجا می روم یارا؟ به کجا می برد مارا؟
ره این چاره ندانم به خدا؛نشود دل نفسی از تو جدا
... به هوایت همه جا در همه حال
به امیدی بگشایم شب و روز پر و بال
غم عشقت دل ما را
به کجاها برد بالا؟
در لحظه بودن
همان طعم حقیقی زندگیست
یعنی به جای بودن در دیروز وفردا
همین جا و همین لحظه را با همه
وجود زندگی کنی
و آغاز بیداریست این حضور در لحظه !
تنها کافیست ذهنت را ساکت کنی
هیاهوی درونی را خاموش کنی
از هراسانی میان قبل و بعد رها شوی
و به این منظور باید مشاهده گر باشی،،،
مشاهده گر اینجا و اکنون
مثل نوزاد چند ماهه.
ذهن آدم بزرگ ها بیمار است
ذهنی که سکوت ، آرامش ، شهود و حضور را تجربه نمی کند
بیماری ذهن انسان امروز وسواس نشخوار
کلمات است،
و تو می توانی از این چرخه معیوب بیرون بزنی
تنها در اینجا و اکنون
اونجا که ایرج میرزا میگه:
هر وعده که دادند به ما باد هوا بود
هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود
چوپانی این گله به گرگان بسپردند
این شیوه و این قاعدهها رسم کجا بود؟
رندان به چپاول سر این سفره نشستند
اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!
خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند
هر چیز در این خانه بیبرگ و نوا بود
گفتند چنینیم و چنانیم؛ دریغا
اینها همه لالایی خواباندن ما بود
ایکاش درِ دیزیِ ما باز نمیماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود
اسفند
خواهش پسر بچه ای ست وسط پیاده رو که:
"ماهی قرمز می خواهم!"
شوق زوجی ست که در شلوغ ترین عصر شهر به دنبال لباس
نامزدی، مغازه ها را می گردند.
حال دستفروشی ست که می تواند چند روزی بی دغدغه ی
مامورین بساط کند.
قول پدری ست به دخترش که:
"بازار شب عید خوب است؛ لباس
عیدت جور می شود!"
امید یک بیمار سرطانی ست به بهار؛ به رویش دوباره ی موهایش.
غرغر دخترکی ست که به اجبار
مادر باید دستی به سر و روی اتاقش بکشد!
شک و تردید پیچاندن کلاس ها:
"از بیستم تا بیست و پنجم؟"
اسفند
عطر گندم هایی که کم کم باید سبز شوند...
عطر خوشی است !
بوی عیدی بوی کاغذ رنگی...
🍃🌹






