لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
چشمانت جنگلی از درختان نخلند به هنگام سحر
یا دو مهتابی
که ماه از آنها دور میشود
چشمانت که بخندند
تاکستانها برگ بر میآورند و
نورها میرقصند
چون رقص هزار ماه در برکه
و پارویی بر هم میزندش به آرامی در سپیدهدم
گویا ستارگان در عمق چشمانت میتپند
و در مهی از اندوه شفاف
غوطه ورند
بسان دریایی که غروب دستانش را بر سرش کشیده
پر از گرمای زمستان و لرزش پاییز است
پر از نور و مرگ و تاریکی
و لرزش گریهها
تمام وجودم را بهوش میدارد
لذتی سرکش آسمان را به آغوش میکشد
بسان شیفتگی کودکی که از ماه میرسد
گویا رنگین کمانها ابر مینوشند
و قطره قطره در باران ذوب میشوند
وقهقهه کودکان در باغهای انگور
سکوت گنجشکها بر درختها را قلقلک میهد
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ | 14:10 | نویسنده : *Parisa* |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید






