بیا دلبر میخوام ی مرور خاطرات کنم.
الان ساعت03:29 شده و دقیقا ی ماهه
که حرف نزدیم.میدونی چقدر سخت
گذشت؟!بزار اینجوری بگم میدونی
وقتی تیکه های شکسته ی قلبمو جمع
میکردم دستام زخمی شدن؟من با تو
زندگی کردم،من با تو دوباره حس
دوست داشته شدن رو فهمیدم،اینکه
الان یه ماهه انگار یه چیزی رو گم
کردم،چیزی که دیگه تو وجودم
نیست.دیگه کامل خورد شده حتی جمع
کردنشم فایده نداشت چون انقدر خورد
شده بود که نمیشد دیگه ی جا جمعش
کرد.حالا بگذریم،من تورو خواستم
همچون پروانه که به خاطر عشقش
خودش را فدا کرد،تو مرا نخواستی همچو برف که آفتاب رانمیخواست.
همین یه ماه پیش بود که داشتیم
حرف میزدیم،میخندیدیم.الان چی؟!
الان کجایی؟که ببینی تو این ی ماه
چقدر عوض شدم،یجوری که دیگه تو
آینه خودم،خودم رو نمیشناسم.چون
دیگه قلبی ندارم که برات بتپه و با
انگیزه تو چشام بدرخشه دیگه چشام
بی فروغ شدن،در کل مرده متحرکی
شدم که همه بهم ترحم میکنن، منی که
از ترحم متنفر بودم،ولی مرسی که
بودی مرسی که هستی تو این ی ماه ی
ثانیه هم ولم نکردی ۲۴ ساعته تو فکرم
بودی،مرسی که تنهام نمیزاری:)
"با همه نخواستن هایت؛ باز هم
عاشقت خواهم ماند.چون عشق تو در
بند بند وجودم رخنه کرده
است،بخواهم نمیتوانم به فراموشی
بسپارمت"
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 3:26 توسط *Parisa*
|