**عـشــقــولـــی**

❤❤❤❤

**عـشــقــولـــی** | ۱۳۹۹/۰۸/۱ - ۱۳۹۹/۰۸/۳۰

*Parisa*
**عـشــقــولـــی** ❤❤❤❤

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

کودک

 


کودک که بودم
 

دلم میخواست یک

ستاره بودم ان بالا ها
 

میان هزاران ستاره و

سیاره... میدرخشیدم

و گاهی کودکی از سر

شوق.. مرا نشان

مادرش میداد و در

دل.. ارزوهایش را تند

تند زمزمه میکرد..
 

بعدها خواستم ابر

های باران باشم...

هروقت صدای دل

شکستن بیاید ببارم و

با قطرات باران...

اشک از چشمان

مردمان ... پاک کنم...
 

بعدتر ها در خیالاتم

نان شدم برای کودکان

گرسنه... آب شدم

برای له له زدن پیرزن

خسته در خیابان..
 

کفش شدم برای

دخترک پا برهنه ی سر

چهار راه... مداد شدم... لباس شدم...

اشک شدم...عصا

شدم..
 

بزرگ تر که شدم تو را

دیدم...پیدایت شد از

میان تماام هیاهوی

اسمان و خیابان و

سیاره... فهمیدم

میشود هم ستاره شد

هم ابر... هم خانه شد

هم درد... هم افتاب

شد هم برف... هم

تکیه گاه شد هم

زجر...یک روز کنارت

خندیدم و فردا اشک

هایت را پاک کردم...

یک روز نان پختم و

یک روز  پا برهنه

کنارت دویدم... تو ماه

باش و دلیرانه برایم

بتاب... انوقت ستاره

میشوم در سقف خانه

ات .. حتی بی

آسمان... بی چشمک..

 تا پای جان...

 



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ | 13:9 | نویسنده : *Parisa* |

دلبر

میگم دلبر!

تو شبیه همون نارنگیای اولِ پاییزی!

شبیه همون وقتی که بوی دل فریبش، فضای اتاقو پُر میکنه و

یه دونشو میذارم توی دهنم و بعد، چشمامو محکم می بندم و

با یه لبخند مرموز، طعمشو حس میکنم!

همون قدر سبز!

همون قدر ترش و مَلَس!

همون قدر خواستنی!

تو شبیه همون گرمای دلنشینِ بخاری های اول مهری! شبیه

همون وقتایی که بخاطر هوای سردِ بیرون، با دستای بی حس

و یخ کرده، خودمو بهش می چسبونم و کم کم، هُرم گرماش

بهم جون میده!

آره! تو همون قدر دلچسبی!

شبیه اون فنجون چایِ دم کشیده ی خانوم جونی! همون چای

نباتی که اول صبحی،

عطر هل و دارچینش دیوونم میکنه!

همون قدر خوش طعم! همون قدر گرم!

حتی شبیه اون کاسه جاهازیِ مامانمی!

همون که قدیمیه و روش گل گلیه!

همون که توش انار دون میکنم و
 

روش نمک می پاشم و با گلپر تکمیلش میکنم!

همون قدر سرخ و تب دار! همون قدر شیرین!

تو شبیه همون برگای نارنجیِ خشک شده،

لای دفتر خاطراتمی! همون قدر خوش رنگ!

حتی شبیه خیابونای پاییزِ ولیعصری!

شبیه عصرای بارونیش!

شبیه بوی خاک نم خورده و

زمینای خیسِش، که با برگای طلایی فرش شدن!

آخ که همون قدر دلبر!

همون قدر دلبر!



تاريخ : دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۹ | 17:41 | نویسنده : *Parisa* |

شنبه ها

حال شنبه ها دست کمی از غروب های تلخ جمعه ندارد
گویا دختریست فقیر که عاشق شاهزاده ی شهرش شده!! همانقدر تلخ همانقدر غیرقابل باور...
آه چه بگویم از عصر های شنبه اگر بدون ایوان و چای قندپهلو و البته با یک یار جانی سر میشوند...
به گمانم شنبه با معرفت ترین دختر هفته است که هم بغض جمعه شده 
نمیدانم شاید هم جمعه از دل بی قرار دختر مهربان خبر دارد که پیشواز غروب هایش آهنگ بی کلام وغمگینی را زمزمه میکند...و شبش را آماده ی قدم های استوار اما خسته ی شنبه میکند
... شاید هم او معشوقه ی پیکاسو باشد که از درد عشق در عین تلخ بودن وفاداری را فریاد میزند.... تابلویی عریض با اسبی سفید و سایه ای با قامت بلند سیاه.....
اما من شنبه را دختری رویایی میدانم که سازش تانگو،خیالش زلف یار و موهای پریشانش بهترین رقصنده های اسپانیا را به رقص میکشاند ... 
من نمیدانم کی میشود شنبه را سربه راه و آرام ببینم اما ای کاش دیر نشود زیرا مارا غروب های جمعه بس است....



تاريخ : شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۹ | 13:27 | نویسنده : *Parisa* |

یک نفر

یک نفر باید هوایمان را داشته باشد

                              هوای دردهای بی هوا را
هوای بغض های ناگهانی را
                               

                            یک نفر باید کنارمان باشد
تا در لحظه ی هجوم اشک،
                              سد بزند به آبراهه ی پلک هایمان

تا کسی نفهمد دردمان را

                                        تا کسی نبیند اشکمان را
یک نفر باید کنارمان باشد..



تاريخ : یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۹ | 14:2 | نویسنده : *Parisa* |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.