وقتی به تو فکر میکنم !
همه ی وجودم را
فرا می گیرد ؛
این حس نحس نداشتنت . . .
لعنتیِ خانه تکانی ترس خانه تکانی همیشه بود خستگی از آن همه کار امّا امسال
فرق دارد خانه تکانی مصادف میشود با زنده شدنِ خاطراتی که برای دفنِ شان در
زیر گرد و غبارِ اتاقم جان کنده ام خاطراتی که به زور و زحمت در لا به لایِ کتاب هایم
پنهانشان کردم بگویند تنبل ، بی حوصله...! می پذیرم قبول امّا از ترس این روزهایم
چیزی به زبان نمی آورم این عید فرق دارد... مَنی که دل دل میکردم برای دَم عید ها
اِمسال انگار غمِ تمام عالم روی قلب یخ زده ام تلنبار شده مَنی که روز شماری
میکردم برای تحویل سال این روزها از گذر واسپین روزهای اِسفند فرار میکنم چون
این را خوب میدانم که تحویل سال نو یعنی هشدارِ اینکه یک سال دیگر گذشت امّا
باز هم تو نیستی یک سال پیر تر یک سال خسته تر یک سال دور تر...
ازجنس یک خواب
بلند
آرامشی ماندگار
شایدچیزی شبیه نبودن یا
شایدهم شبیه مرگ
ماکمی دیربه دنیاآمده ایم در
این زمان که کسی نخواست معنای خواستن رابفهمد
درمیان این خروارتنهایی
احساسم به خودم اینست
که شده ام شبیه یک مسجد
آن هم بین راهی
رفت وآمددرمن زیاداست
ولی هیچ کس ماندنی نیست
هرکس می آیدمسافراست
خبری ازماندن وبودن ندارد
می آیندکه بشکنن
هم نمازشان را
وهم دلم را
ودرآخربگذارندوبروند
ودراین بین من بمانم وزباله هایی که ازخودشان به جامیگذارند
که دراین رفتنها اسمشان میشود
خاطره........
اصلا ميدوني وقتي عاشق گلي شدي ، ديگه ميخواي باغبان اش خودت باشي ! ميدوني وقتي يه پسر عاشق ميشه
خيلي ضعيف ميشه ، هميشه حسادت ميكنه
حسادت هم كه در عشق خيلي قشنگه !
بعدش هم كه واژه غيرت مياد وسط ، دخترهم خوشش مياد و هم احساس امنيت ميكنه !
اصلا ميدونين چيه ؟
اين حس تعلق و خواستن خيلي عجيبه !
ميخواي فقط لبخندش سهم خود خودت باشه ...
ديگه روي تك تك حرفاي كه ميزنن درباره اش حساسي
اصلا همون حس خودخوري !
اون موقع اس كه درگير يه حسي شدي و چشم هاتو ميبندي و ديگه نميخواي بيدار بشي ! اين حس همون
عشقه ، يه جور جادوي قديميه ، از همان جادو هاي كه كنترول ادم رو به دست ميگيره ، البته خودت هم خوشت مياد ها .... اينجاست كه بايد بگم ! من اسمان رو دوست دارم !
چون در اون اسمان ، ماه زندگي ميكنه !
ميشود بهانه ايي به من بدهيد
فقط يك ذره ي خيلي كمي، بهانه به من بدهيد
قيمتش هر چقدر باشد پرداخت ميكنم
حتي اگر به قيمت تمام شدن جانم باشد...
بغضي اينجا دارد تمام مرا ذره ذره له ميكند
و هيچكس هم عين خيالش نيست
اصلا متوجه نميشوند كه كسي اينجا دارد جان ميدهد و نابود ميشود از هر ثانيه ي نبودن كسي كه دوستش دارد....!
به دادم برسيد
به او بگوييد دوستش دارم
و با آمـدنت دنیـــــایـــم را عوض کردی
آمدی ...
آری درست است که دیر آمدی
اما آمـــدی ...
آمـــدی و با آمــدنت به واژه زندگـــی رنگ و معنای جدیدی بخشیدی ...
مهربــــــــانم آمـدی
اما بمان ...
بمان که با ماندنت جانـــی تازه بگیرم
بمان که ریشه هایم تـاب و تحمل رفتن را نـدارنـد ...
آرام جانــــــم ، گرچه نمیدانی ...
اما بمـان و بـدان که عاشــــــــقانه
دوستت دارم
بستگی دارم به تو،
به حرفهایت،
آرامشت،
به بودنت...
اینجا اگر تو باشی،
فدایِ سرِ هرکه که می خواهد نباشد...
بلکه دیوانش هستم
شاید فهمید بعد دیدنش
نگاهم را از عالم و ادم بریده ام
اگرم نشد
به او بگویید دوسش دارم
صدایم که در میان
قار قار کلاغ ها
آواز پیچک ها
نم نم باران
گریه بچه گرسنه
مانده پس
شما به او بگویید دوسش دارم
دلتنگی آدم را به خیابان میکشد
دلتنگم؛ و مردم نمیفهمند
قدم زدن گاهی
از گریه کردن غم انگیزتر است…!




هی حواست کجاست ؟؟
باتوام رفیق ....






